تبليغاتX
کبوتر ناز من
از دوست داشتن
 

 

 

 

امشب از آسمان دیده ی تو


روی شعرم ستاره می بارد

 
در زمستان دشت کاغذها


پنجه هایم جرقه می کارد


شعر دیوانه ی تب آلودم


شرمگین از شیار خواهشها


پیکرش را دو باره می سوزد


عطش جاودان آتش ها


آری آغاز دوست داشتن است


گرچه پایان راه ناپیداست


من به پایان دگر نیندیشم


که همین دوست داشتن زیباست


از سیاهی چرا هراسیدن


شب پر از قطره های الماس است


آنچه از شب به جای می ماند


عطر سکر آور گل یاس است


آه بگذار گم شوم در تو


کس نیابد دگر نشانه ی من


روح سوزان و آه مرطو بت


بوزد بر تن ترانه من


آه بگذار زین دریچه باز


خفته بر بال گرم رویاها


همره روزها سفر گیرم


بگریزم ز مرز دنیاها


دانی از زندگی چه می خواهم

 
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو


زندگی گر هزار باره بود


بار دیگر تو .. بار دیگر تو


آنچه در من نهفته دریایی ست


کی توان نهفتنم باشد

 
با تو زین سهمگین توفان


کاش یارای گفتنم باشد


بس که لبریزم از تو می خواهم


بروم در میان صحراها


سر بسایم به سنگ کوهستان


تن بکو بم به موج دریاها


بس که لبریزم از تو می خواهم


چون غباری ز خود فرو ریزم


زیر پای تو سر نهم آرام


به سبک سایه به تو آویزم


آری آغاز دوست داشتن است


گرچه پایان راه نا پیداست


من به پایان دگر نیندیشم


که همین دوست داشتن زیباست

 

کبوتر جونم سلام

ببخشید من نبودم و قائدتا نمی شد آپ کنم * امیدوارم بهتر شده باشی

کبوتر ناز من دوستت دارم

با شناختی که ازت دارم میدونم چقدر

استوار وصبور با مشکلات دست و پنجه نرم میکنی

منم تمام دلخوشیم به آسمونیه که  در اون و با اون پرواز میکنم

آسمان تنها امید پرواز منه

کبوترت همیشه به یادته

کبوتر ناز من مراقب خودت باش

مراقب باش

کبوتر شد و رفت
 

 

سلام کبوتر ناز من

 

ببخش چند روزی نبودم 

 

چرا ناراحت شدی؟ بذار هر کس هر چی میخواد بگه. بی خیال همه آدمها

 

کبوتر ناز من ، گفته بودی که مفصل برام از خودت میگی

 

من رو منتظر نگذار عزیزم.

  

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت


                                                          زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت


چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم


                                                           آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت


روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود


                                                           مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت

 
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد


                                                            عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت


هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد


                                                           دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

 

کبوتر عزیزم امروز چند روز از این پست میگذره و بی خبر ی از تو و وضعیت روحی

تو آتشم میزنه. فضای آشیانه قشنگ ما از صدای بال زدنت خالی و پر از سکوته

نمی خوای سکوت رو بشکنی وکبوترت رو  از بال بال زدن و پر پر زدن برهانی؟

کبوترم؟ چی شده که  نمی پری؟ نکنه از کبوترت خسته شدی؟ کبوتر صدام رو می شنوی؟

 

کبوترم چی شده ....
 

 

کبوترم ، سلام

نبینم غصه داشته باشی

نبینم بال و پرت زخمی باشه

نبینم دلت گرفته و هوای پریدن نداری

چی شده کبوتر ناز من ؟ امروز کامنتت رو دیدم  ..یعنی همین حالا ، دیگه حتی

نمیتونم بنویسم ، کبوتر ناز من توی اون مدت کوتاهی که نصیبم پرواز با تو بود

یادمه به من می گفتی که صبر همه چیز رو درست میکنه، میگفتی توکل بر خدا

راه حل همه مشکلاته .حالا چی شده که خسته از پر کشیدن توی آسمونی و

اینطور  غمزده ای، نکنه غمهات بیشتر از غم منه؟ !!

منم کمی بی حوصله شدم ،دست خودم نیست ، اگر کمتر میام اینجا  از من ناراحت نشو

فکر میکنم که اخرش که چی ؟ می خواد چی چی بشه مثلا ؟!!فقط میام برای دلخوشی

یه کوره راهی برای وصل به تو ، همین که صدای بال بالت رو بشنوم ،فقط همین

کبوتر ؟ بگو که مثل همیشه شاداب شدی و بال و پر می کشی !! بگو تا منم شاد بشم

کبوتر؟!!! بگو

قرار زندگی
 

ذرات کاینات

 

                           به دیدار ژرف بین

 

هر یک گشوده پیش نگاه تو دفتری

 

گوید:  (( قرار زندگی

 

                     از بی قراری ست

 

                                      چون بوسه ای و

 

                                                     زمزمه ای و

 

                                                                 کبوتری ))

 

 ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

منم در بند یاری ای کبوتر

اسیر زخم کاری ای کبوتر

بیا شاید به ذهن بالهایم

پریدن را بکاری ای کبوتر

گفتم به کبوتر
 

 

 

گفتم به کبوتر  که کجایت وطن است ؟

 

گفتا وطنم به وسعت پر زدن است

 

یعنی نیمی از آن میان قلبم

 

نیمی دیگر به قلب محبوب ٍ من است

 

 

آه اگر روزی................

 

 

آه اگر روزی نگاه تو


مونس چشمان من باشد


قلعه سنگین تنهایی


چهار دیوارش ز هم پاشد


آه اگر دستان خوب تو


حامی دستان من باشد


قلعه سنگین تنهایی



چهار دیوارش ز هم پاشید



يك نفر هست كه از پنجره‌ها


نرم و آهسته مرا مي‌خواند


گرمي لهجه باراني او


تا ابد توي دلم مي‌ماند


يك نفر هست كه در پرده شب


طرح لبخند سپيدش پيداست‌


مثل لحظات خوش كودكي‌ام‌


پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌


يك نفر هست كه چون چلچله‌ها


روز و شب شيفته پرواز است


توي چشمش چمني از احساس


توي دستش سبد آواز است


يك نفر هست كه يادش هر روز


چون گلي توي دلم مي‌رويد


آسمان، باد، كبوتر، باران‌


قصه‌اش را به زمين مي‌گويد

 

يك نفر هست كه از راه دراز

 


باز پيوسته مرا مي‌خواند

 

 

دلتنگ تر از همیشه
 

یک دل عاشق

دلتنگ تر از همیشه...

اینک که درکنارم نیستی و شانه هایت خالی است ودوباره دلتنگی هابه سراغم خواهد آمد

 و باز مثل گذشته تنهاتر از گنجشکی خواهد شدکه بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته

 و خسته و پر از حرفهای ناگفته است...!

با این که همیشه برای دیدن تو صبر کرده است ... در انتظار بوده است و همیشه برای دیدنت

لحظه شماری کرده است اما دیگر بهانه بودن با تو را می کند با اینکه انتظار طعم شیرین

 فاصله میان این لیلی و مجنون است و برای این دو قلب عاشق و دو دلدار صادق همین

 یک لحظه دیدن نیز کافی است ؛اما باز این آرزویش این است که آرزویمان با حقیقت

 بپیوندد و دست در دست هم درسرزمین عشاق از همه عاشق تر و از همه صادق تر

 قدم بزنیم.

این دل ساده و پر از احساس عاشقانه می خواهد با نوازشهای تو آرام گردد و تنها به این

انتظار سرد دلخوش نگردد..

هرچه می گویم «عزیز دلم» انگار که صدایم بی صداست !

 هرچه با عاشقانه تر برایت از عشق می نویسم انگار که دفتر عشقم متنهایش بی معناست

 و تمام احساسش همچو برگ پاییز خزان است... هرچه به سوی تو نفس زنان می دود باز

احساس می کند که از ستاره ها نیز از او دورتری و تنها به تجسمی از تصویر خیالی تو

درذهنش دلخوش است ...

 این دل دیوانه وار عاشق توست و عاشقتر از عاشقان معشوق توست... از دوردستها نیز

اگر پروانه ای شمعی را ببیند محبوب خود می یابد و دور او هزارها بار می چرخد و در

پایان نیز شمع از سوختن تمام می شود و پروانه نیز از سوخت شمع !

دلی که عاشق توست نمی خواهد برایش شمع باشی !

نمی خواهد برایش همان پروانه عاشق باشی !

فقط می خواهد برایش همدرد باشی آرزو دارد تا برایش همیشگی باشی...

دلتنگم مهربانم ؛ کجایی ؟ اکنون جای خالی تو را درکنارم احساس می کنم و زندگی

را کاووسی بیش نمی دانم...

دلتنگتم کبوتر ناز من...

دلتنگ

 

 
منتظر باش

 

 

منتظر باش که بارانی شوم

 

تا ببارم بر کلون خانه ات

 

تا ببوسم جای دستان تو را

 

روی قفل آهنین خانه ات

 

منتظر باش کبوتر بشوم

 

بپرم تا آشیان سبز تو

 

تو ندانی من که هستم من ولی

 

خیره باشم در دو چشم مست تو

 

منتظر باش که پاییز شوم

 

خالی از سر سبزی و رنگ بهار

 

تا بماند روی گلدان های تو

 

دست هایم زردو خشک و بی قرار

 

 

منتظر باش که یک خواب شوم

 

روی ذهن تو بچرخم مثل باد

 

چشم هایت خسته تر، مستانه تر

 

روی یک خمیازه پرامتداد.

 

منتظر باش که یک بغض شوم

 

تا بپیچم روی فریادی بلند

 

در گلوی خود مرا احساس کن

 

دست و پایم را نبند

 

منتظر باش که یک لاله شوم

 

سرخِ سرخ ِسرخ در دامان خاک

 

هر کجایی باش ، من هم مانده ام

 

تا گذاری پای بر این خاک پاک

 

منتظر باش که یک اشک شوم

 

نرم و آهسته به روی گونه ات

 

جای من در لای مژگان تو بود

 

می چکم اما ز چشم روشنت

 

منتظر باش که یک حرف شوم

 

تا بیایم روی لب های تو باز

 

تو مرا تکرار کن، تکرار کن

 

می شوم آماده آواز باز

 

 

منتظر باش که خورشید شوم

 

تا بتابم بر تن و بر دست تو

 

گرمِ گرمِ گرم از رویم شود

 

راهها و کوچه بن بست تو

 

منتظر باش که یک شب بشوم

 

ساده و تاریک و غمگین و سیاه

 

من می ایم روی بام خانه ات

 

می نشینم تا طلوع یک نگاه

 

منتظر باش که یک عکس شوم

 

روی دیوار اتاقت جای من

 

یا شوم یک پنجره در گوشه ای

 

که تو بنشینی شبی در پای من

 

منتظر باش که یک شعر شوم

 

در میان صفحه های دفترت

 

یا شوم خودکار در دستان تو

 

یا ستاره ای شوم من در شبت

 

منتظر باش که یک عطر شوم

 

تا بیاویزم به سرتاپای تو

 

یا شوم راهی که اید سوی تو

 

یا نسیمی در شب زیبای تو

 

منتظر باش که یک ابر شوم

 

تا شوم مهمان پاییزی تو

 

منتظر باش که یک پرده شوم

 

یا شوم نقشی به رومیزی تو

 

منتظر باش که یک سیب شوم

 

تا که بنشینم به روی ظرف تو

 

منتظر باش که یک آه شوم

 

در میان انتظار حرف تو

 

منتظر باش که یک سایه شوم

 

پابه پای تو به هر جا می روی

 

منتظر باش که یک برف شوم

 

در زمستان های سرد بی کسی

 

منتظر باش که یک پله شوم

 

رد پای تو برایم آرزو

 

منتظر باش که یک شاخه شوم

 

از کنار پنجره سر کرده تو.

 

منتظر باش که یک قصه شوم

 

قصه اسطوره های عاشقی

 

منتظر باش که یک دشت شوم

 

پر شوم از شاخه های رازقی

 

منتظر باش که یک رنگ شوم

 

روی هر روز تو تکرار شوم

 

منتظر باش که یک نامه شوم

 

حسرت لحظه دیدار شوم

 

منتظر باش که یک فکر شوم

 

تا فراموشت نگردد یاد من